در حالی که ممکن است مشاهده و درک کامل همه پیامدهای این درگیری زمان ببرد، نشانههای کوتاهمدت و میانمدت، محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار کرده و به رقبای این کشور فرصت بهرهبرداری داده است.
جنگ ایران برای ترامپ قرار بود نمایش قدرت آمریکا باشد، اما نتیجهای متفاوت رقم زد؛ نه تغییر رژیم محقق شد و نه برنامه هستهای ایران از میان رفت. در مقابل، اعتبار واشنگتن آسیب دید، متحدانش نگران شدند و رقبایش جسورتر شدند.
در تاریخ سیاست خارجی آمریکا، فاصله میان اعلام پیروزی و واقعیت میدان بارها تکرار شده است. «ریچارد نیکسون» در سال ۱۹۷۳ از «صلح با افتخار» سخن گفت، اما کمتر از دو سال بعد سایگون سقوط کرد. جورج دبلیو. بوش نیز در سال ۲۰۰۳ پایان عملیات رزمی عمده در عراق را اعلام کرد، اما آمریکا هشت سال دیگر درگیر جنگ ماند. اکنون دونالد ترامپ نیز پیش از آتشبس گفته است: «ما در این جنگ پیروز شدهایم.» اما آنچه پس از ۲۸ فوریه رخ داده، تصویری بسیار متفاوت ارائه میدهد.
پیروزیای که اهدافش محقق نشد
ترامپ در طول جنگ، اهداف خود را بارها تغییر داد؛ گاهی از تغییر رژیم سخن گفت و گاهی پایان دادن به توانایی هستهای ایران را هدف اصلی معرفی کرد. آمریکا توانست علی خامنهای و شماری دیگر از رهبران ایران را بکشد و بخشی از توان نظامی کشور را تضعیف کند، اما هیچیک از دو هدف اصلی محقق نشد؛ نه جمهوری اسلامی سرنگون شد و نه توان تهران برای ساخت سلاح هستهای از بین رفت.
حتی اگر این دو هدف در آینده کاملاً منتفی نباشند، جنگ دستیابی به آنها را دشوارتر کرده است. از سوی دیگر، ایران با وجود تحمل ضربات سنگین، توانست نشان دهد که قادر است هزینه جنگ را از سطح میدان نبرد فراتر ببرد و به اقتصاد جهانی منتقل کند.
حملات ایران به متحدان عرب آمریکا در خلیج فارس و بسته شدن تنگه هرمز، همین پیام را منتقل کرد؛ جنگ با تهران تنها به خاک ایران محدود نمیماند.
به این ترتیب، آمریکا با برتری نظامی عظیم، نتوانست نتیجه سیاسی موردنظر خود را به دست آورد؛ در حالی که ایران توانست ظرفیت خود برای ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی را به نمایش بگذارد.
آمریکا ضعیفتر، متحدان نگرانتر
هزینه جنگ فقط در میدان نبرد محاسبه نمیشود. برای ترامپ و حزب جمهوریخواه، این جنگ میتواند هزینه سیاسی سنگینی داشته باشد. تصمیم به جنگ با ایران در میان افکار عمومی آمریکا محبوب نبود و حتی در پایگاه سیاسی ترامپ نیز شکافهایی آشکار شد.
اگر قیمت نفت و تورم بالا بماند، انتخابات میاندورهای نوامبر میتواند به عرصهای برای مجازات سیاسی دولت تبدیل شود. از دست رفتن کنگره یا سنا نیز مستقیماً برنامه داخلی ترامپ را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
اما شاید مهمتر از واشنگتن، واکنش متحدان آمریکا باشد؛ در خاورمیانه، برای نخستین بار طی چند دهه، رابطه امنیتی با آمریکا بهطور جدی زیر سؤال رفته است. بسیاری از متحدان منطقهای از اینکه ترامپ آنها را وارد جنگی کردند که آغازش را ضروری نمیدانستند، خشمگین هستند؛ بهویژه آنکه جنگ در نهایت به تغییر رژیم منجر نشد و حکومتی زخمی و خشمگین در ایران باقی ماند.
کشورهای خلیج فارس اکنون ناچارند محاسبات دفاعی خود را بازنگری کنند. احتمال قطع روابط امنیتی با واشنگتن پایین است و برخی ممکن است حتی خرید تسلیحات آمریکایی را افزایش دهند، اما همزمان تلاش برای تنوع بخشیدن به شرکای امنیتی آغاز شده است.
اروپا نیز در برابر واشنگتن آرام نمانده است. اختلاف ترامپ با مکرون، ملونی و استارمر و تهدید او که «آمریکا دیگر برای کمک به شما آنجا نخواهد بود»، نگرانیها درباره آینده ناتو را افزایش داده است.
رقبای آمریکا از جنگ سود میبرند
جنگی که قرار بود قدرت آمریکا را به رخ بکشد، همزمان فرصتی برای رقبای واشنگتن ایجاد کرده است؛ روسیه از قیمت بالای نفت و امکان فروش بخشی از نفت خود سود برده است. در عین حال، درگیر ماندن ترامپ در خلیج فارس و اختلاف او با متحدان ناتو میتواند امید مسکو را افزایش دهد که واشنگتن یا از جنگ اوکراین فاصله بگیرد یا کییف را برای پذیرش توافقی مطلوب روسیه تحت فشار قرار دهد.
اما چین بیش از همه از این وضعیت بهره برده است؛ پکن از پیامدهای اقتصادی جنگ و تضعیف نسبی ایران آسیب دیده، اما در مجموع با موقعیتی قویتر از بحران خارج شده است. سرمایهگذاری سنگین چین در انرژیهای تجدیدپذیر، این کشور را تا حدی در برابر اختلالات عرضه مصون کرد و حتی امکان فروش مجدد بخشی از LNG خریداریشده به همسایگان با قیمت بالاتر را فراهم آورد.
مهمتر از اقتصاد، مسئله اعتبار است. جنگ به روایت پکن کمک کرده است که چین را بازیگری جهانی قابلاعتمادتر و نیرویی برای ثبات، در مقایسه با آمریکا معرفی کند.
نشانهای نمادین از این تغییر جایگاه نیز زمانی ظاهر شد که آمریکا برای کمک به بازگشایی تنگه هرمز به چین متوسل شد؛ در حالی که پکن در برقراری آتشبس با میانجیگری پاکستان نیز نقشی آرام اما مهم داشت.
اکنون مسئله فقط این نیست که آیا آتشبس دوام میآورد یا نه. اگر جنگ دوباره آغاز شود، آمریکا ممکن است مجبور شود عمیقتر وارد درگیری شود؛ یعنی همان باتلاقی که تجربه عراق و افغانستان نشان داد چگونه میتواند یک برتری نظامی را به شکست سیاسی تبدیل کند.
اگر آتشبس باقی بماند نیز، هزینههای سیاسی و راهبردی جنگ از میان نمیرود.
از دست رفتن کنترل
جنگ نشان داده است که ایران تا چه اندازه توانسته کنترل خود بر تنگه هرمز را به یک سلاح راهبردی تبدیل کند و آمریکا را عقب براند؛ اقدامی که برای دیگر کشورها نیز انگیزه قدرتمندی ایجاد میکند تا کنترل خود بر گلوگاههای دریایی و سایر نقاط راهبردی را به سلاح تبدیل کنند.
حملهای که ترامپ تصور میکرد در مدت کوتاهی ایران را شکست خواهد داد، حکومت این کشور را فرو خواهد پاشاند و زمینه ظهور رهبری جدید و همراه با آمریکا را فراهم خواهد کرد، اکنون به یک خودزنی راهبردی تبدیل شده است؛ اقدامی که جایگاه، قدرت و نفوذ آمریکا را تضعیف کرده، بیآنکه پایانی برای جنگ در چشمانداز باشد.
این جنگ آمریکا را وادار کرده است از دفاع از آزادی کشتیرانی که یکی از اهداف دیرینه سیاست خارجی آمریکا که برای رونق اقتصادی و حفظ نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد حیاتی است ،عقبنشینی کند.
ترامپ نتوانسته تنگه هرمز را بازگشایی کند، ایران را به مذاکره وادار کند، هیچیک از اهداف جنگ را محقق سازد یا از گسترش و تشدید درگیری جلوگیری کند.او کنترلی را که بر بحران ایجادشده توسط خودش داشت، از دست داده است.
ترامپ جنگی را آغاز کرد که قرار بود قدرت آمریکا را تثبیت کند؛ اما نتیجه، آسیب به اعتبار واشنگتن، نگرانی متحدان و تقویت رقبای آن بوده است.
و شاید مهمترین پرسش اکنون همین باشد؛ اگر این پیروزی است، چرا آمریکا از جنگ در موقعیتی ضعیفتر و رقبایش در موقعیتی قویتر بیرون آمدهاند؟





نظر شما